طلایی کدو تنبل را دید که با حرکت امواج به آرامی بالا و پایین میرفت. در آن لحظه فرشتگان کاملاً از دسترس تیپ خارج شد، فرشته اما پس از مدتی نزدیکتر و نزدیکتر شد تا اینکه پسر جادو سیاه توانست با چوب ماهیگیریاش به آن برسد و آن را به ساحل بکشد. سپس آن را به بالای ساحل آورد، با دستمالش با دقت آب ذکر را از روی صورت کدو تنبل مانندش پاک کرد و با آن اجنه غیر مسلمان به سمت جک دوید و سرش را طلسم روی طلسم گردن طلسم مرد گذاشت. [صفحه ۱۰۶] تیپ، سر کدو تنبل جک را نجات
میدهد. [صفحه ۱۰۷] اولین متون کهن کلمات جک این ابطال کردن جادو بود: «خدای من! چه تجربه وحشتناکی! ابجد نمیدانم آب میتواند کدوها را خراب کند؟» تیپ فکر نمیکرد جوابی لازم باشد، چون میدانست مترسک هم به کمک او نیاز دارد. بنابراین با احتیاط کاه را از بدن و پاهای پادشاه برداشت و آن را زیر آفتاب پهن کرد تا خشک شود. لباس خیس را روی بدن عبادت کردن اسب ارهای انداخت. جک با آهی عمیق اظهار داشت: «اگر آب کدوها را خراب کند، علوم غریبه پس روزهای من به شماره افتاده است.» تیپ جواب داد: «من تا حالا ندیدهام که آب کدو تنبل را
خراب کند؛ مگر اینکه سید و حاجی اتفاقاً آب در حال جوشیدن باشد. اگر سرت نشکسته، دوست من، حتماً در وضعیت نسبتاً خوبی هستی.» جک شماره ملا با خوشحالی بیشتری اعلام کرد: «اوه، سرم اصلاً نشکسته.» پسرک با لحنی تند جادوگر گفت: «پس نگران نباش. کر علوم غریبه یک بار گربهای را موکل جن کشت.» جک با جدیت گفت: «پس، واقعاً خوشحالم که گربه نیستم.» [صفحه ۱۰۸] دعا خورشید به احضار سرعت لباسهایشان را خشک میکرد و تیپ نیِ اعلیحضرت را تکان داد تا پرتوهای گرم، رطوبت را جذب کنند و آن را مثل همیشه ترد و خشک کنند. وقتی این کار انجام شد، مترسک
را به شکل متقارن درآورد و صورتش را صاف کرد تا حالت شاد و جذاب همیشگیاش را به دعا نویسی خود بگیرد. پادشاه با خوشحالی گفت: بافت «خیلی ممنونم.» در حالی که قدم میزد و متوجه دعانویس دعا شد که تعادل خوبی دارد. «مترسک بودن مزایای متمایزی دارد. چون اگر دوستانی در نزدیکی داشته باشید که بتوانند خسارات را جبران کنند، هیچ اتفاق جدیای نمیتواند برای شما بیفتد.» جک حاجت گرفتن با لحنی مضطرب گفت: «نمیدانم آیا دعانویس آفتاب داغ باعث ترک خوردن کدو تنبل میشود یا نه.» مترسک با خوشحالی پاسخ داد: «به هیچ وجه - به هیچ وجه! تنها چیزی
که روح باید از آن بترسی، پسرم، پیری است. وقتی کافران جوانی طلاییات رو به زوال رفت، ما به سرعت از هم جدا خواهیم شد - اما لازم نیست منتظرش باشی؛ خودمان این واقعیت را کشف خواهیم کرد و آق قلا به تو اطلاع شیطان خواهیم داد. اما بیا! بیا سفرمان را از سر بگیریم. من دعا مشتاقم که به دوستم، مرد جنگلی حلبی، سلام کنم.» بنابراین آنها دوباره سوار اسب ارهای شدند، تیپ به تیرک چسبیده بود، کلهکدو به تیپ چسبیده بود و مترسک با هر دو دستش هیکل توسل چوبی جک را گرفته بود. [صفحه ۱۰۹] نکته: فرشتگان مترسک
را با اعمال صالح کاه خشک مشرکان پر کنید. [صفحه ۱۱۰] تیپ به اسبش گفت: «آهسته برو، چون الان دعانویس خطر تعقیب وجود ندارد.» موجود با صدایی نسبتاً خشن پاسخ داد: «بسیار خب!» کلهکدو با ادب پرسید: «صدایت کمی گرفته نیست؟» اسب ارهای با خشم و غضب پوزخندی زد و یکی از چشمان گرهکردهاش را به سمت تیپ برگرداند. با غرغر گفت: «ببین، نمیتونی جادو سیاه از من در برابر توهین محافظت کنی؟» تیپ با لحنی آرامشبخش پاسخ داد: «مطمئنم! مطمئنم جک قصد بدی نداشته. و میدونی که دعوا کردن ما فایدهای نداره؛ ما باید دوستهای خوبی باقی بمونیم.» اسب ارهای با
بدجنسی اعلام کرد: «من دیگر با آن کلهکدو کاری ندارم؛ او خیلی راحت عقلش را از دست میدهد تا من از او خوشم نیاید.» به نظر میرسید هیچ پاسخ مناسبی برای این سخن وجود ندارد، بنابراین مدتی در سکوت به راه خود ادامه دادند. بعد از مدتی مترسک اظهار داشت: «این منو یاد قدیما میندازه. یه بار روی همین تپهی سرسبز بود که دوروتی رو از نیش زنبورهای جادوگر بدجنس غرب نجات دادم.» جک حرز با ترس به اطراف نگاه کرد و تعویذ پرسید: «زنبورهای نیشدار به کدوها آسیب میرسانند؟» «همه آنها دهگلان مردهاند، بنابراین مهم نیست.» پاسخ داد[صفحه ۱۱۱]
«و اینجا کافر جایی است که نیک چاپر بیجار گرگهای خاکستری جادوگر بدجنس را نابود کرد.» تیپ پرسید: «نیک چاپر که بود؟» اعلیحضرت پاسخ داد: «این اسم دوست نماز خواندن من، مرد دعانویس جنگلی حلبی، است.» و بعد از اینکه کمی دورتر رفتند، ادامه داد:
طلایی کدو تنبل را دید که با حرکت امواج به آرامی بالا و پایین میرفت. در آن لحظه فرشتگان کاملاً از دسترس تیپ خارج شد، فرشته اما پس از مدتی نزدیکتر و نزدیکتر شد تا اینکه پسر جادو سیاه توانست با چوب ماهیگیریاش به آن برسد و آن را به ساحل بکشد. سپس آن را به بالای ساحل آورد، با دستمالش با دقت آب ذکر را از روی صورت کدو تنبل مانندش پاک کرد و با آن اجنه غیر مسلمان به سمت جک دوید و سرش را طلسم روی طلسم گردن طلسم مرد گذاشت. [صفحه ۱۰۶] تیپ، سر کدو تنبل جک را نجات
میدهد. [صفحه ۱۰۷] اولین متون کهن کلمات جک این ابطال کردن جادو بود: «خدای من! چه تجربه وحشتناکی! ابجد نمیدانم آب میتواند کدوها را خراب کند؟» تیپ فکر نمیکرد جوابی لازم باشد، چون میدانست مترسک هم به کمک او نیاز دارد. بنابراین با احتیاط کاه را از بدن و پاهای پادشاه برداشت و آن را زیر آفتاب پهن کرد تا خشک شود. لباس خیس را روی بدن عبادت کردن اسب ارهای انداخت. جک با آهی عمیق اظهار داشت: «اگر آب کدوها را خراب کند، علوم غریبه پس روزهای من به شماره افتاده است.» تیپ جواب داد: «من تا حالا ندیدهام که آب کدو تنبل را
خراب کند؛ مگر اینکه سید و حاجی اتفاقاً آب در حال جوشیدن باشد. اگر سرت نشکسته، دوست من، حتماً در وضعیت نسبتاً خوبی هستی.» جک شماره ملا با خوشحالی بیشتری اعلام کرد: «اوه، سرم اصلاً نشکسته.» پسرک با لحنی تند جادوگر گفت: «پس نگران نباش. کر علوم غریبه یک بار گربهای را موکل جن کشت.» جک با جدیت گفت: «پس، واقعاً خوشحالم که گربه نیستم.» [صفحه ۱۰۸] دعا خورشید به احضار سرعت لباسهایشان را خشک میکرد و تیپ نیِ اعلیحضرت را تکان داد تا پرتوهای گرم، رطوبت را جذب کنند و آن را مثل همیشه ترد و خشک کنند. وقتی این کار انجام شد، مترسک
را به شکل متقارن درآورد و صورتش را صاف کرد تا حالت شاد و جذاب همیشگیاش را به دعا نویسی خود بگیرد. پادشاه با خوشحالی گفت: بافت «خیلی ممنونم.» در حالی که قدم میزد و متوجه دعانویس دعا شد که تعادل خوبی دارد. «مترسک بودن مزایای متمایزی دارد. چون اگر دوستانی در نزدیکی داشته باشید که بتوانند خسارات را جبران کنند، هیچ اتفاق جدیای نمیتواند برای شما بیفتد.» جک حاجت گرفتن با لحنی مضطرب گفت: «نمیدانم آیا دعانویس آفتاب داغ باعث ترک خوردن کدو تنبل میشود یا نه.» مترسک با خوشحالی پاسخ داد: «به هیچ وجه - به هیچ وجه! تنها چیزی
که روح باید از آن بترسی، پسرم، پیری است. وقتی کافران جوانی طلاییات رو به زوال رفت، ما به سرعت از هم جدا خواهیم شد - اما لازم نیست منتظرش باشی؛ خودمان این واقعیت را کشف خواهیم کرد و آق قلا به تو اطلاع شیطان خواهیم داد. اما بیا! بیا سفرمان را از سر بگیریم. من دعا مشتاقم که به دوستم، مرد جنگلی حلبی، سلام کنم.» بنابراین آنها دوباره سوار اسب ارهای شدند، تیپ به تیرک چسبیده بود، کلهکدو به تیپ چسبیده بود و مترسک با هر دو دستش هیکل توسل چوبی جک را گرفته بود. [صفحه ۱۰۹] نکته: فرشتگان مترسک
را با اعمال صالح کاه خشک مشرکان پر کنید. [صفحه ۱۱۰] تیپ به اسبش گفت: «آهسته برو، چون الان دعانویس خطر تعقیب وجود ندارد.» موجود با صدایی نسبتاً خشن پاسخ داد: «بسیار خب!» کلهکدو با ادب پرسید: «صدایت کمی گرفته نیست؟» اسب ارهای با خشم و غضب پوزخندی زد و یکی از چشمان گرهکردهاش را به سمت تیپ برگرداند. با غرغر گفت: «ببین، نمیتونی جادو سیاه از من در برابر توهین محافظت کنی؟» تیپ با لحنی آرامشبخش پاسخ داد: «مطمئنم! مطمئنم جک قصد بدی نداشته. و میدونی که دعوا کردن ما فایدهای نداره؛ ما باید دوستهای خوبی باقی بمونیم.» اسب ارهای با
بدجنسی اعلام کرد: «من دیگر با آن کلهکدو کاری ندارم؛ او خیلی راحت عقلش را از دست میدهد تا من از او خوشم نیاید.» به نظر میرسید هیچ پاسخ مناسبی برای این سخن وجود ندارد، بنابراین مدتی در سکوت به راه خود ادامه دادند. بعد از مدتی مترسک اظهار داشت: «این منو یاد قدیما میندازه. یه بار روی همین تپهی سرسبز بود که دوروتی رو از نیش زنبورهای جادوگر بدجنس غرب نجات دادم.» جک حرز با ترس به اطراف نگاه کرد و تعویذ پرسید: «زنبورهای نیشدار به کدوها آسیب میرسانند؟» «همه آنها دهگلان مردهاند، بنابراین مهم نیست.» پاسخ داد[صفحه ۱۱۱]
«و اینجا کافر جایی است که نیک چاپر بیجار گرگهای خاکستری جادوگر بدجنس را نابود کرد.» تیپ پرسید: «نیک چاپر که بود؟» اعلیحضرت پاسخ داد: «این اسم دوست نماز خواندن من، مرد دعانویس جنگلی حلبی، است.» و بعد از اینکه کمی دورتر رفتند، ادامه داد:

نکات مهم درباره دعانویس جلفا با تحلیل کارشناسی